3:56 ∫ یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۶ ∫ مامانِ نفس
میگن نیمکره چپ برای فلانه
نیمکره راست برای بیسار
من اما نه ریاضی تو مخم میرفت
نه نقاشی میتونستم بکشم
یادمه ابتدایی که بودیم
سر زنگای نقاشی من کتاب داستانم رو میزاشتم زیر برگه دفتر نقاشیم
و کپی میکردم رنگ میزدم
این بود اوج نقاشی من
بزرگ تر که شدم میرفتم کانون
عاشق کتاب بودم
یادمه قفسه های کتاب کودک با نوجوان جدا بود
تا یه سنی نمیذاشتن از قفسه نوجوان کتاب برداریم
اما من همه کتابای بخش کودک رو خونده بودم :))
من تنها کسی بودم که اجازه داشت از نوجوان کتاب برداره
شاید دوست داشتم که بنویسم،
تابستون اون روزا میدیدم بچه ها تو کانون با رنگ روغن نقاشی میکشیدن رو بوم
دلم خواست و منم رفتم کلاس
شاید دلم میخواست نقاشی کنم، ولی کارم خوب در نمیومد
زشت ترین تابلو مال من بود همیشه
آخری رو هم که نصفه ول کردم
یادمه از همون روزا دلم میخواست برم موسیقی یاد بگیرم
یادمه همیشه رهبر سرود مدرسه بودم
به بچه ها یاد میدادم چطوری از روی ریتم بخونن
اما بابا میگفت دختر رو چه به مطربی
و نشد
یادم میاد ابتدایی که بودم معلم خوشنویسیمو خیلی دوس داشتم
و خوشنویسی رو
با چه ذوقی مینوشتم هعی کیف میکردم از صدای قیژ قیژ قلم
اما اونم نشد
بهم گفته بودن که باید همیشه شاگرد اول باشم
مامان میگفت این کارا نون و آب نمیشه
میگفت دنبال چیزی باید بری که توش پول باشه
این قرطی بازی ها برای بچه پول داراست
مامان میگفت فلانی تو کلاستون نیم نمره از تو بیشتر شده
امروز اجازه نداری این کارتونو ببینی
دیگه تو دستت کتاب غیر درسی نبینم
یادم میاد کتاب سهراب سپهری رو قایمکی میخوندم
یادمه دبیرستان که بودیم برای امتحان نوبت
شعریکه باید حفط کنیم رو حفظ نکرده بودم
بیت و مصرع رو با جای خالی تو امتحان آورده بودن
من شعر رو از خودم نوشته بودم
یادمه دبیر ادبیاتمون رو که با خنده تحسینم میکرد.
یادمه عاشق حرف زدن پشت میکروفون بودم :))
همیشه برای اجرا منو میخواستن
اما فک کن یه درصد !
مامان بزرگ قالی میبافت، یادمه
به مامان میگفتم منم دلم میخواد قالی ببافم
میگفت "تو نمیتونی"
میگفتم بابا من عاشق شعرای حافظم
بیا کمکم کن حفطش کنم
میگفت "تو نمیتونی"
برای المپیاد آزمایشگاهی زیست انتخاب شده بودم دبیرستان
با خوشحالی که به مامان گفتم
چون باید تا غروب تو مدرسه میموندم برای تمرین
مامان نذاشت که برم.
والیبال بازی میکردیم تابستونا
مربی چندتامون رو انتخاب کرده بود برای گزینش تیم ملی که ببرتمون مرکز استان
یادمه مامان و مربی دعواشون شده بود
مامان میگفت اگه برین تیم ملی باید برین یه شهر دیگه، نذاشت
و من مینشتم پای درسم باز
از یه جایی به بعد دیگه فکر نمیکردم که چی دوست دارم
یا چه کارایی ازم برمیاد
من باید درس میخوندم تا پزشک شم
روزی که جواب کنکور اومد
یادمه مامان وسط هال خونه نشسته بود و با گریه خودشو میزد!
دختر فلانی دندانپزشکی قبول شده بود.
ما را در سایت خالی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 185